۱۳۹۱ شهریور ۲۶, یکشنبه

13

ابراهیم و اسماعیل، هر دو در یك تن بودند، با من، پس گفتم، ابراهیم، اسماعیلت را قربان كن، كه وقت، وقت قربان كردن است. قربانی كردم در این قربانگاه، و جوهر این دفتر، خون اسماعیل است، پسری كه نداریم، دریغ كه گوسفندی از غیب نرسید برای ذبح، قلم نی، از نیستان می‌رسید نی در كفم روان، نی خود، نفیر داشت، نفس از من بود، نه نغمه، من می‌دمیدم چون دم زدن دم به دم.

هزار دستان - علی حاتمی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر